تاج السلطنه

39

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

در اين بين ، عزيز كرده « 24 » هم از يك طرف پيدا شد و يكسر به حضور پدرم آمد . پس از تعظيم و تكريم ، عرض كرد : « مطرب‌ها حاضرند . آيا اجازه دارم كه ايشان را بياورم ، يا خير ؟ » فرمودند : « بياوريد ! » در موقع مراجعت ، يك نگاه عميقى پر از محبت به من كرده ؛ بيخودانه ، يك دسته گلى كه باغبان سلطنتى پس از هزار زحمت و مبالغى خرج از گلخانه به اين ظرافت پيچيده به او تقديم كرده بود ، به دور افكنده ، سرافكنده [ و ] محزون دور شد . ما هم به همراهى پدرم به محل تماشاگاه رفته ، هركدام در روى يك صندلى در پشت چيق قرار گرفتيم . من به محض نشستن در صندلى ، از خيال نرفته ، سرم را به طرف پشت متمايل نموده ؛ چشم‌ها را برهم گذاشته ، مشغول فكر شدم . آرى ! مدتى بود كه طراوت قلب مجروح و دل خونين مرا سنگلاخ‌هاى نااميدى از انظار پنهان نموده ، و نور اميد جز حرارت سردى در وى باقى نگذاشته بود . و من بودم در يك زحمتى كه اسم و لغتش بر من مجهول بود . و يك زندگانى آرام ساكت محزونى دارا بوده ؛ بدون هيچ دغدغه‌ى خيال ، شب و روزى مىگذرانديم . اما ، در اين يك ساعت ، هرج [ و ] مرج غريبى در اين زندگانى ساده‌ى آرام من توليد شده ، و هزارها خيالات وحشتناك در متخيله‌ى من عبور مرور مىنمايد . اين قلب پاك جوان نورس من كه مانند سطح درياچه پاك و روشن بود ، ازين مكالمه كدورت فوق العاده‌اى پيدا كرده ، و به هيچ علاج قابل تسلى نبود . هر دقيقه احساس مىنمودم كه مىروم بميرم . و خيلى اين كلمات به گوشم بدآهنگ و غيرقابل استماع آمده بود ؛ و يك نفرت عجيبى ازين زن پدر عزيز خود در قلب احساس نموده ، خيلى ميل داشتم مدت عمر با او متكلم نشوم . درين حالى كه غرق درياى فكر و اندوه بودم و خيال خود را بىاندازه مضطرب و پريشان مىيافتم ، احساس كردم كه دو لب با محبتى پيشانى مرا بوسيد . چشم باز كرده ، مادر خود را ديدم . با يك آهنگ قشنگى كه مانند صداى موسيقى به گوش من رسيد ، گفت : « آيا كسالتى دارى ؟ آيا سرت درد مىكند ؟ » برخاسته ، دستش را بوسيدم ؛ گفتم : « خير ! حالم خوبست . » گفت : « پس چرا رنگت پريده ؟ » نگاهى به او كرده ، گفتم : « نه ! من كه در وجود خود احساسى جز مسرت نمىكنم . » گفت : « بسيار خوب ! بنشين و تماشا كن . » اين صداى ملايم شيرين تخفيف داد در تلخىهاى خيالات من ، و يك اندازه رفع دلتنگى و حزن را نموده ؛ مشغول تماشا شدم . ولى ، در هر دقيقه ، در پشت سر خود احساس صداى پايى نموده ؛ به محض اينكه برگشته نگاه مىكردم ، اين جوانك را در

--> ( 24 ) - مقصود غلامعلى عزيز السلطان است .